چند لحظه دور از هياهو

همه

    لرزش دست و دلم

                       از آن بود.

که عشق

         پناهی گردد،

پروازی نه

           گریزگاهی گردد.

آی عشق آی عشق

چهره ی آبی ات پیدا نیست.

***

و خنکای مرهمی 

                  بر شعله زخمی 

نه شور شعله

بر سرمای درون

آی عشق آی عشق

چهره سرخ ات پیدا نیست.

***

غبار تیره تسکینی بر حضور وهن

و دنج رهایی

              بر گریز حضور،

سیاهی

       بر آرامش آبی

و سبزه برگچه

                   بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگ آشنای چهره ات

پیدا نیست.

چه بهانه‌اي بهتر از تو براي نوشتن

امروز همش در انتظار بهانه‌اي بودم كه بنويسم. دنبال بهانه‌اي كه يك مقدار از بار نگراني خودم كم كنم. دنبال كسي بودم كه با او صحبت كنم، درد و دل كنم. اما شديدا از صبح گرفتار بودم. يك جلسه خارج از شركت و دنبال يك لقمه نان ح.... خلاصه وقتي براي خودم نداشتم فقط حسش با من بود.

تا همين لحظه ...

يك دوست تماس گرفت. شما كه نمي‌شناسيد اما يك دوست هم راه، يك همسفر.

اولين مصاحبه شده فدرال كه با جواب مثبت از سفارت سوريه خارج شده است و اكنون بايد منتظر مديكال بماند. باورتان نمي‌شود وقتي اين خبر را شنيدم آرام شدم. بگذريم كه روز يكشنبه من در روي كشتي در عسلويه تمام فكرم به ايشان بود. باور كنيد انرژي مثبت بود كه از تمام وجود برايشان مي‌فرستادم و تمام غصه‌ام اين بود كه خدايي ناكرده صداي ناراحتش را امشب بشنوم.

خدا را شكر پس بايد تنها بگويم:  چه بهانه‌اي بهتر از تو براي نوشتن همسفر.

يك موضوع جالب ديگر اينكه در اين مدت به يك موضوعي برخوردم كه دوستان پس از يك اتفاق مهم كه در پرونده‌شان پيش مي‌آيد به همان اندازه كه منتظر بودند خوشحال نمي‌شوند!!! به اين تنيجه رسيدم كه اين استرس و نگراني تا حدي بالاست كه فشار خيلي بدي به دوستان مي‌آورد و به يك بي حسي عجيبي دست پيدا مي‌كنند. بگذريم


باز از اينكه دوستان به نتايج مثبت دست پيدا مي‌كنند خوشحال هستم و از آن خوشحال‌تر كه در حال يقيين به اثر انرژي مثبت . هر چند كه تا اين لحظه براي خودم كار ساز نبوده است. اما اثرش فوق‌العاده است.


ناتمام ...


‌آقا بيا جلو كه بازار آفيسرها داغ داغ

باسلام خدمت تمامي دوستان عزيز


بايد قبل از هر چيزي يك معذرت خواهي اساسي داشته باشم كه بخاطر مشكل اينترنتي كه پيدا كرده بودم نتوانستم وبلاگم را چك كنم يعني نمي‌دانم چرا مشكل فقط دامن وبلاگ من را گرفته بود و اصلا نمي‌توانستم وارد شوم. به همين دليل نتوانستم نظر شما عزيزان را پاسخ دهم كه در اسرع وقت در اين خصوص اقدام خواهم كرد و از خجالت دوستان در خواهم آمد.


اما از اين حرف‌ها كه بگذريم امروز سرشار بود از اتفاقات خوب. با توجه به اتفاقات اخير هنوز مي‌توان اميدوار بود كه آفيسرهاي دمشق در حال رسيدگي به پرونده‌ها مي‌باشند. حالا پرونده ما كجاست!!! شايد افتاده پشت ميز اين آفيسر بيچاره، او هم بي‌خبر دارد كار ساير دوستان را رسيدگي مي‌كند.

امروز متوجه شدم يكي از دوستان كه پرونده‌اش از همه جهات يعني زمان و كد به من خيلي خيلي نزديك بود دو هفته است كه برايش مديكال ارسال شده است. با توجه به اين اطلاعات يعني اگر پرونده ما خدايي ناكرده برايش اتفاقي پيش نيامده باشد و پشت ميز هم نرفته باشد بايد همين روزها شاهد مديكال باشد.

اما اتفاق دوم كه خبر براي كمتر از يك ساعت پيش است. تقاضاي پاسپورت يكي ديگر از دوستان بود كه پس از حدود دو ماه از زمان ارسال به اين مرحله عاليقدر رسيده است. تنها مسئله جالب در اين پرونده اين است كه ظرف دو ماه اين بار نيز از او گردش شش ماهه حساب را خواسته‌اند. اين بدان معناست كه گردش حساب يكي از موارد بسيار بسيار كليدي مي‌باشد كه اميدوارم تمامي دوستان در اين خصوص دقت لازم را داشته باشند.


ناتمام ...


به بهانه نظرات دوستان

قبل از هر چيز بايد اعتراف كنم كه وقتي مي‌بينم وبلاگم نظر دارد خيلي خوشحال مي‌شوم. حال مي‌خواهد اين نظر موافق باشد خواه مخالف. در هر دو حال نشان دهنده اين است كه نوشته من باعث آن شده است كه شما دوست عزيز از وقت با ارزش خود زماني را به من اختصاص بدهيد.

اما اين مطلب كه امروز مي‌خواهم بنويسم برگرفته از نظرات و ديدگاه‌هاي شما در پست قبلي مي‌باشد.

به نظر من انسان موجود عجيبي است كه حافظه بلند مدت آن بسيار ضعيف مي‌باشد البته شايد بهتر بگوييم حافظه بلند مدت ضعيفي ندارد بلكه مغز با هوشي دارد كه مسايل را با سانسور وارد جافظه مي‌كند. يعني پس از مدتي انسان خيلي دلايل و منطق‌هاي كه زماني براي انجام يك كار داشته فراموش مي‌كند و فقط خاطره كار مي‌ماند يا اگر در دوران مدرسه، دانشگاه، ازدواج و ... تصميم‌گيري‌هايي وجود داشته آن را فراموش و فقط اثر آن را به ياد مي‌آورد به همين دليل بهترين روش براي به ياد ماندن تصميمات نوشتن آن است.

وقتي نظرات دوستان خارج از كشور را مي‌خوانم احساس مي‌كنم حتي ظرف يك سال چه فاصله زيادي بين افكار داخل و خارج از ايران پيش مي‌آيد چقدر دل نگراني‌ها تغيير مي‌كند چقدر آن چيزهايي كه زماني به آن بي تفاوت بودند الان برايشان بزرگ شده است.

چه سريع موش‌هاي جوي خيابان وليعصر را فراموش كرده‌اند. بوي ادرار زير پل سيدخندان! دزديدن دختران در روز روشن، بگذريم من نه آدم سياسي هستم و نه دوست دارم وارد سياست بشوم. اما برايم جالب است وقتي دوستان از بدي‌هاي كانادا يا هرجايي كه زندگي مي‌كنند چنان صحبت مي‌كنند كه انگاري آنها را از سرزمين موعود بيرون كرده‌اند!! خوب نيست كه آدم از موطن خود بد بگوييد اما درست نيست كه واقعيت‌هاي زندگي را فراموش كند 16 سال تدريس مجاني نوشته يكي از دوستان بود بله 16 سال تدريس رايگان اما شما يادتان رفته است صبحگاه‌هايي كه بايد 30 تا 45 دقيقه سر صبح در صف مي‌ايستاديم و خون جوانان ما را مي‌خوانديم. شما يادتان رفته است كه معلم مهربان چنان محكم در گوش دوست من زدند كه پرده گوش ايشان پاره شد و يك عمر از يك گوش نتوانست بشنود و تنها جواب اين بود كه شيطنت كرده بود از عمد نبوده است. شما دانشگاه‌ها را فراموش كرده‌ايد كه اگر از فاصله 20 متري به جنس مخالفي نگاه مي‌كردي انگار كه گناه كبيره انجام داد‌ه‌اي!!! شما فراموش كرده‌ايد لواشك‌ها و آلوچه‌هاي و ساندويچ‌هاي كثيف كه بعد از خوردنش كمترين عوارض آن كرم روده بود!!! فكر كنم همه يكبار دل دردش را تجربه كرده باشند!!! شايد به ياد نمي‌آوريم .... شايد بايد از ياد ببريم تا به قول شما پيش دوستان كانادايي كه اصلا ما را تحويل نمي‌گيرند طاقچه بالا بگذاريم كه شما ما را فريب داده‌ايد و گرنه من سر چاه نفت نشسته بودم. من را چه به اين دهات!!!!!!!!!! من در عمرم تاپاله نديده بودم تو تهران ما كه شتر رد نمي‌شد!!! من تا حالا سنجاب نديده بودم اما موش و سوسك تا دلت بخواد از همه نوع . من كه تا به حال در عمرم مدفوع سك نديده بود اما استفراغ و آب بيني تا دلت بخواد. تو كشور من كسي مست نمي‌كنه اما تا دلت بخواهد وسط خيابان دعوا سر مسافر و جلوي هم پيچيدن و فحاشي ديده‌ام. من را فريب داديد من چشم و گوشم را بسته بودند من كور بودم من ....

حرف من اين نيست كه مقايسه كنم چون به حتم در مقايسه برنده و بازنده مشخص است حرف من اين است فراموش نكنيم و اگر واقعا موقعيت بهتري داشتيم فرصت را از دست ندهيم .

البته من جزء موافقين وبلاگ دوستان مخالف نويس مي‌باشم چون باعث مي‌شود مهاجر با واقعيت‌ها بيشتر آشنا شود و براي خود مدينه فاضله نسازد.

اما به پذيريم كه سرزمين موعود بر روي زمين نيست پس بدي‌هايش را با خوبي‌هايش مقايسه كنيم و معايب و مزايايش را با هم و بعد در اسرع وقت يك بليط يك طرفه بخريم و خود را از تمام ناملايمتي‌هاي بلاد كفر برهانيم. زيرا ايران با آغوش باز پذيراي شماست.

ناتمام ...


هواي پاك

باسلام به همه دوستان

به بهانه مطلبي كه در وبلاگ دوست خوبم خداحافظ كانادا نوشته شده بود پيشنهاد مي‌كنم دوستان پس از پاسخ به تست ايشان به اين تست‌ها نيز پاسخ بدهند.

پرسش اول- چه مدت هواي پاك در تهران داريم:

1- 1 روز

2- 8 ماه

3- 30 ثانيه

4- اصلا هواي تهران پاك است و آلودگي وجود ندارد


پرسش دوم- چند درصد جامعه زير خط فقر هستند؟

1- 10%

2- 1%

3- 80%

4- در ايران ما براي كسي خط مشخص نمي‌كنيم


پرسش سوم- شما در ماه چقدر پس انداز داريد؟

1- يك ميليون ريال

2- ده ميليون ريال

3- صفر ميليون ريال

4- پس اندار براي مزاج انسان ضرر دارد


پرسش چهارم- چند درصد كاري كه شما مي‌كنيد با رشته تحصيليتان مطابقت دارد؟

1- به كسي نگي من فوق ليسانسم اما اگر بفهمند اخراج مي‌شوم با ديپلمم كار مي‌كنم

2- مامانينا گفتند درس بخونم شوهر گيرم مياد پس 100%

3- درس؟ كار؟ آقا من فقط دربست مي‌رم

4- در اينجا طبق برنامه توسعه .... تمامي دانشگاه‌ها بر اساس نياز كاري كشور دانشجو مي‌گيرند


پرسش پنجم- شما در سال چند بار مسافرت مي‌رويد

1- هر سال دوبار با خانواده مي‌ريم شاه عبدالعظيم

2- من هميشه مسافرم چون تهران زندگي مي‌كنم سمنان كار

3- اين كار‌ها وقت تلف كردن پول جمع مي‌كنم

4- هر ايراني سالانه 4 بار در انتهاي هر فصل يك سفر به خارج از كشور دارد


با توجه به اينكه در حال حاضر هيچ كس حاضر به شركت در پرسش‌هاي اينجانب نمي‌باشيد ساير سوال‌ها پس از برگزاري اولين آزمون ارايه مي‌گردد.


باتشكر از دوست عزيز خداحافظ كانادا


ناتمام...


خبر ارسال مدیکال یک دوست

یک خبر داغ داغ ، فوری فوری

همین الان از طریق سایت applyabroad با خبر شدم یکی از دوستان بعد از ۶۲ روز انتظار در In Process نامه مدیکال خود را دریافت کرد. خیلی خوشحال هستم و امیدوارم در این هفته برای من هم مدیکال ارسال شود با توجه به این اتفاق معلوم است که آفیسرهای محترم در حال انجام وظیفه می باشند.

بچه ها برای ما هم دعا کنید

ناتمام ...

 

يك روز به ياد ماندني

ديروز يك روز به يادماندني بود.

ديروز مثل تمام روزهاي زندگي مهرداد روزي پر كاري بود. يك جلسه وسط ساعت اداري در شركت دوستم مسعود مثل خروس بي‌محلي است كه آدم را از خواب ناز بيدار مي‌كند البته مي‌دانم كه در جستجوي ارتباطش هستيد اما بايد هر دو را تجربه كنيد تا منظورم را از اعماق دل درك كنيد.

خلاصه داستان ساعت 2 يك جلسه در يوسف‌آباد من را مجبور كرد كه از شركت ساعت 1 بيرون بزنم تا خودم را سر وقت به جلسه برسانم. جلسه مثل هميشه، كارفرما مي‌خواهد حرف خود را بزند و پيمانكار هم تكليفش مشخص است.

بگذريم، بعد از جلسه ساعت 4 بود كه تصميم گرفتم يك سري به شركت خودم بزنم و بعد راهي خانه شوم. در راه بودم كه با همسر محترم تماس گرفتم و قرار يك شب به ياد ماندني را گذاشتيم. قرار شد من ساعت 5 به سمت خانه حركت كنم و بعد هم رايان را به پارك ببريم.

ساعت 6 بود كه تصميم گرفتيم پارك آب و آتش كه يك نمايشگاه كودك هم در آن برگزار مي‌شود برويم.

وارد پارك كه شديم بيشتر نمايشگاه خوردني بود تا كودك، جاي همگي خالي يك كاسه چند ميوه ترش گرفتيم و به ياد دوران كودكي شروع كرديم به خوردن. در حين حركت يك ويزيتور هم به سمت ما آمد و تبليغ بيمه عمر براي كودكان را 10 دقيقه براي من توضيح داد من هم دلم نيامد دست رد به سينه‌اش بزنم خلاصه وقتي توانستم از شر اين آقا راحت بشوم ديدم مهسا و رايان فرسنگ‌ها از من دور شده‌اند.

بالاخره رسيديم به قسمت كودكان. جالب درست كرده بودند چند تا دستگاه هم گذاشته بودند.


رايان از بين تمام اسباب بازي‌هايي كه گذاشته بودند فقط از قطارش خوشش آمده بود. آن قدر سوار قطار شد و دور خوش چرخيد كه سر من ديگه گيج رفته بود. البته بايد اعتراف كنم من از بازي‌هايي كه دور يك محور مي‌چرخد بدم مي‌آيد اما خوب رايان را كه نمي‌شود مجبور به كاري كرد.

بعد از 4 بار آقا رايان با صداي مشعل‌هاي آتش رضايت داد كه از قطار پياده شود و براي خاموش كردن مشعل‌ها به وسط پارك برويم. آنجا هم يك سري فواره است است كه بچه در بين آن مي‌دوند رايان هم تنها از دور نگاه مي‌كرد و با پا به چراغ‌هايي كه زير پايش روشن مي‌شد لگد مي‌زد.

بايد آنجا مي‌بوديد و مي‌ديد كه رايان چه كيفي مي‌كرد. يك وجب بچه از پشت كالسكه‌اش را از پشت راه مي‌برد و اگر كسي از جلو نگاه مي‌كرد فكر مي‌كرد كالسكه با كنترل هدايت مي‌شود، چون از جلو راياني ديده نمي‌شد.

احساس خوبي دارم وقتي مي‌بينم رايان خوشحال است و از زندگي لذت مي‌برد. خوشحال بودم با تمام خستگي يك روز سخت كاري وقتي خنده رايان را مي‌ديدم. ساعت 10 بود كه رايان عزيزم بعد از خوردن يك بلال نه چندان شير تا آخر (اين اخلاقش به مادر بزرگش رفته است) سوار ماشين شد و به سمت خانه حركت كرديم.

اما انگار نه انگار كه قرار است باطري تخليه بشود. همچنان سر حال تا ساعت 12 كه تقريبا در وضعيت بيهوشي به خواب رفت.

واقعا روز به ياد ماندني بود جاي همگي خالي


ناتمام ...

یه چمدون ، دو چمدون ،فوقش یه کوله پشتی

 خدای من ،مهرداد طوری از رفتن و هرچه سریع تر رفتن حرف می زنه که من پشت تنم می لرزه ،شایدم اعصاب سیاتیک پام شب تو خواب می گیره .نه اینکه  دلم نخواد برم ولی دست خودم نیست هر روز چند دفعه  به خونه و اسباب اساسیه نگاه می کنم و با یه تصمیم چند دقیقه ای هی به خودم می گم اینو می برم ، اینو می زارم ، اینو می فروشم .حالا تا شب چقدر نظرم عوض می شه خدا می دونه؟!

آلبوم عروسیمونو می برم ؟!نه جاش اسباب بازی های رایان رو می برم ؟! آخه از این قاب عکس خاطره دارم :( از این کتاب ! از این لباس !روزی چند دفعه به صورت ما مانم نگاه کنم و توی دلم یه دفعه خالی بشه تا چند وقت می تونم دوریشو تحمل کنم !دستای بابام ! خدای من با بوها چی کار کنم ؟ بوی نون بربری ، بوی کباب ، بوی یاس های رازقی توی بهار ؟! با مزه ها ؟ شاتوت ، گوجه سبز لواشک ،باقالی پلو های مامانم !

همرو بزارم تو دوتا چمدون؟ خدایا سی سال زندگی رو می شه تو دوتا چمدون جا داد ؟
چند وقت دیگه وقت دارم با خودم فکر کنم چی رو ببرم ، چی رو نبرم ؟ با چی خداحافظی کنم ؟ چی رو به خاطره تبدیل کنم یا چی رو به لیست انتظار حواله کنم ؟

جشن دو ماهگي

گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم            چه بگويم كه غم از دل برود چون تو بيايي

البته اين شعر استاد سخن سعدي ربطي به داستان من به هيچ وجه ندارد اشتباه نشود اما چون طبق روال گذشته در وبلاگ قسمتي را براي شعرهايي كه در زندگي من نقش داشته‌اند يا خاطره‌اي از آنها دارم يا تنها به آنها علاقه دارم را قرار مي‌دهم. اين شعر ابتداي مطلب شد

امروز براي وكيل محترم نامه نوشتم كه دكتر جان 130 روز از رسيدن پرونده من به سوريه مي‌گذرد و از اين مدت 60 روز متعلق به زمان In Process مي‌باشد. به نظر شما نامه به سوريه جهت پيگيري ارسال كنيم؟! كه ايشان هم كوتاهي نكرده و در اسرع وقت پاسخ دادند تا 6 ماه طبيعي است و اين قدر مزاحم من نشويد. مگر من چي كارم كه براي شما پيگيري كنم!!!!!.(البته واقعا اين قسمت آخر را نگفت)

خلاصه اين هم از وضعيت پرونده فقط مي‌خواستم به اطلاع دوستان برسانم كه هنوز هيچ خبري نيست و همه آفيسرها در خواب ناز هستند.

انتظار، حس بدي است اما بعضي وقت‌ها و در بعضي شرايط چندان هم بد نيست. در كل از نظر شخصيتي من چندان از انتظار كشيدن خوشم نمي‌آيد و بر عكس شخصيت آرامم در درون آدم عجول و وسواسي هستم. خدا نكند چيزي من را نگران كند آن وقت خدا به داد اطرافيانم برسد. به طور خاص مهساي عزيز كه آن وقت بايد سنگ صبور باشد.

يادم هست وقتي رايان به دنيا آمده بود من تا مدت‌ها نگران زردي بودم بعد ... بعد ... خلاصه تا امروز هنوز بعضي وقت‌ها باز هم نگراني خود را بيان مي‌كنم.

اما در خصوص اين پرونده، پرونده مهاجرت واقعا نگران هستم اما نگراني‌ام با حس خوبي است چون باعث شده است مسايل ناراحت كننده تري كه در اطرافم در حال وقوع هست كم رنگ‌تر شود و اين براي من يك امتياز بوده است. و باز اين انتظار و نگراني باعث تحرك شده است باعث جنب و جوش و تمامي اين موارد از اثرات مثبت داستان است اما خوب بدترين قسمت بلاتكليفي است كه دست و پاي آدم را مي‌گيرد هر كاري كه مي‌خواهم بكنم از جمله سرمايه‌گذاري يا تغيير كار و ... به يك منطق دست و پا گير مي‌رسم كه در حاضر صبر كن الان زمانش نيست.

تمام پرونده دوستاني كه من با آنها آشنا هستم در حال حاضر در همين حالت مي‌باشد و هيم موردي وجود ندارد كه آدم را نسبت به روند رسيدگي‌ها مطمئن كند جزء يك مورد از دوستان كه به اميد خدا در روش جديد در مجموعه‌اي كه من با آنها آشنا هستم رفتني شد براي هيچ كس، هيچ اتفاق جديدي صورت نگرفت است.

سايت cic هم از دست من ديوانه شده است خودش ديگر مي‌داند كجا بايد برود تا من سايت را باز مي‌كنم In Process را سريع نشان مي‌دهد تا دست از سرش بردارم و بروم پي كارم. نمي‌دانم ....

ناتمام ...


چند لحظه دور از هياهو

زندگي شايد
يك خيابان درازست كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد
زندگي شايد
ريسمانيست كه مردي باآن خود را از شاخه مي آويزد
زندگي شايد طفلي است كه از مدرسه بر مي گردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد ،در فاصله ي رخوتناك دو هم آغوشي
يا عبور گيج رهگذري باشد
كه كلاه از سر بر مي دارد
و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد “صبح بخير”

زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست
كه نگاه من ،در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد
و در اين حسي است
كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت


چند لحظه دور از هياهو

به کجا چنین شتابان ؟
گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری ؟
به غبار این بیابان

همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان

به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا سرایم

سفرت بخیر اما

تو و دوستی خدا را

چو از این کویر وحشت
به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها ، به باران
برسان سلام ما را

نگراني‌ها

نگراني ، نگراني ، نگراني


هر شب وقت خواب با خودم عهد مي‌كنم از امشب تا اطلاع ثانوي فكر كردن در خصوص پرونده ممنوع. خوب در مورد خواب كه من بي تقصيرم كاري نمي‌توانم بكنم خودش هر چي بخواهد سراغ آدم مي‌آيد. اما صبح هنوز عهد و پيمان ديشب پا برجاست.

مثل هر صبح دوش، حاضر شدن براي يك روز كاري و بوسيدن رايان و به سمت محل كار و در انتظار اولين تاكسي. خوب تا اينجا همه چيز خوب است اما يواش يواش آن حس ديشب دارد كم رنگ مي‌شود تا اينكه با رد كردن از هفت خان رستم به سلامتي (يعني نبود داد و بيداد در خيابان و درگيري راننده‌ها با هم و هزاران موضوعي كه ديگر جزء روزمره زندگيمان شده است و كم هم نيست) وارد محل كار مي‌شوم.

اولين كار بعد از احوال پرسي اگر اولين نفري نباشم كه وارد شده‌ام كامپيوتر را روشن مي‌كنم و بدون فوت وقت چند سايت هم زمان باز مي‌شود applyabroad تا ببينم براي دوستان چه اتفاقي افتاده است. salamcanada خودم تا ببينم كسي نظري داده است و در آخر سر هم سايت cic تا خدايي ناكرده كلمه زشت Decision Made خدايي ناكرده جاي In Process را نگرفته باشد.

خلاصه پس از اينكه افيون نگراني كاملا در خونم وارد شد احساس عجيبي همه وجودم را فرا مي‌گيرد. تمام حوادث بد برام شبيه‌سازي مي‌شود احساس آفيسر را در مورد پرونده بازسازي مي‌كنم و اينكه الان پرونده زير دست آفيسر چه بلايي دارد بر سرش مي‌آيد و اينكه چقدر وحشتناك است كه يك نفر مي‌تواند سرنوشت يك خانواده را رقم بزند و خلاصه كلام تا جايي جلو مي‌روم كه احساس مي‌كنم تپش قلب پيدا كردم و قفسه سينه‌ام درد مي‌كند.

اين داستان تا شب با من همراه است. روزي 100 بار تصميم مي‌گيرم به وكيل محترم تماس بگيرم اما دوباره خودم را سر زنش مي‌كنم كه هنوز براي خيلي پرونده‌ها كه هم زمان با تو است هيچ اتفاقي نيافتاده است پس تحمل كن، صبوري كن صبوري كن صبوري.

البته رايان از هيچي خبر ندارد و اين باعث مي‌شود كه براي من و مهسا قوت قلبي باشد چون با شيطنتهايش و سر زنده بودنش باعث مي‌شود تا زمان خواب و قول شبانه ، آرامش كل خانواده را در بر گيرد اما باز صبح خواهد شد.

تا 2 روز ديگر 60 روز In Process كامل خواهد شد و آفيسر مهربان هنوز هيچ عكس‌العملي در خصوص پرونده ما انجام نداده است. به قول حافظ عزيز

آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست        هر كجا هست خدايا به سلامت دارش.


ناتمام

تسهیلات جدید وزارت مهاجرت کانادا برای متقاضیان ویزا در ایران  

ایرانتو: وزارت مهاجرت و شهروندی ، دستورالعمل جدیدی را در خصوص برخورد انعطاف آمیز و اخلاقی با متقاضیان ویزای موقت در ایران باجرا در می آورد. بر اساس گزارشی که در بولتن ویژه آن وزراتخانه منتشر شده، کارکنان سفارت کانادا در تهران و سایر کشورهای مرتبط، موظف شده اند، در این خصوص با متقاضیان، بخصوص کسانی که دارای خویشاوند مقیم در کانادا هستند همکاری بعمل آورند.
جزئیات دستورالعمل جدید به این شرح است:

الف) به عنوان اولین اقدام فوری، سفارتخانه های کانادا در دمشق، آنکارا و ابوظبی، موظف هستند، نسبت به صدور ویزای موقت برای ایرانیان اقدام کنند.
با توجه به مسافرت آسان ایرانیان به سه کشور ، متقاضیان می توانند شخصا به شهرهای مذکور مراجعه کنند و یا از طریق نامه نگاری و ارسال کپی مدارک موردنیاز و واریز هزینه های مربوطه درخواست ویزا کنند. بمحض آماده شدن ویزا، آنان می توانند اصل مدارک را به سفارت تحویل دهند.
در این خصوص اولویت اصلی با کسانی خواهد بود که یا خویشاوندی در کانادا داشته باشند و یا فرد مذکور از شرایط خاص بشردوستانه یا اضطراری برخوردار باشد.
همچنین درخواست های قبلی ویزا از سوی متقاضیان یا اسپانسرهای آنها، که تحت تأثیر شرایط قبلی صدور ویزا، دچار تأخیر و یا رد شده اند نیز ، در صورت اثبات، در اولویت خواهند بود.

ب)  الزامات امنیتی و بهداشتی
حفظ امنیت و بهداشت کانادا ، جزو مأموریت های اصلی وزارت مهاجرت است، بنابراین کلیه متقاضیان می بایست مراحل مربوط به امور امنیتی و بهداشتی را مطابق روال گذشته طی کنند .

ج) با توجه به پیگیریهای متعدد افراد مقیم کانادا نسبت به صدور سریعتر ویزا برای اعضای خانواده آنها، وزارت مهاجرت از آنان می خواهد، برای در اولویت قرار گرفتن درخواست مورد نظر ، مشورت های لازم را به خانواده های خود ارائه کنند تا در صورت مشمول بودن در شرایط جدید، در صدور ویزای آنها تسریع گردد.

د) اقامت موقت در کانادا – الحاقی به مجوز مربوط به تحصیل، کار یا دیدار
در صورتیکه متقاضیان تحت تأثیر وضعیت فعلی ایران ، دچار مشکلاتی شده باشند، این موضوع نیز می تواند به عنوان فاکتور دیگری برای اولویت بندی مطرح شود. اما هنوز تعریف خاصی از شرایط ویژه مرتبط با این موضوع بعمل نیامده است.  

ه) پناهندگان و افراد محافظت شده
در صورتیکه فردی قبلا درخواستی را به عنوان "  protected person " به CPC در Vegreville ارسال داشته باشد و درخواست مذکور شامل فردی باشد که هم اکنون بطور مستقیم تحت تأثیر شرایط فعلی کشور قرار گرفته، اینگونه موارد نیز در اولویت قرار می گیرند.
مسئولیت معرفی اینگونه درخواست ها به دولت کانادا بر عهده اسپانسر یا افراد محافظت شده مقیم است که ضمن تماس با Call center ما را از وجود آنها مطلع کنند. اطلاعات دریافتی در این زمینه به دفتر ویزای داخل و یا خارج از تهران ارسال خواهد شد تا درخواست مذکور، مجددا بررسی شود.

و) هزینه ها
برای انجام برنامه های جدید ، هزینه دیگری بجز آنچه قبلا توسط وزارت مهاجرت اعلام شده ، دریافت نمی شود.

تولدي ديگر

بعضي وقت‌ها كه با خودم خلوت مي‌كنم (البته اگر زماني براي خلوت باشد)

فكر مي‌كردم چرا من در انتخاب جا و مكان به دنيا آمدنم، خانواده‌ام و ... هيچ‌گونه اختياري نداشتم!!!

البته اين داستان براي همه مخلوقات يكسان است هيچ موجود زنده‌اي در هيچ كدام اين موارد از خود اختياري ندارد.


اما مهاجرت !!! اما مهاجرت تولدي ديگر است. فرصتي براي انتخاب، فرصتي براي تغيير، فرصتي براي پايان بهانه‌گيري انسان . درست است كه حداقل يك سوم از زندگي خود را پشت سر گذاشته‌ايد و شخصيت شما شكل گرفته و ... اما فرصتي است براي شكستن، براي كنده شدن، براي تركاندن تمام حباب‌ها و ...

فكر مي‌كنيد براي چه ما مهاجرت مي‌كنم يا به دنبال چه چيزي مي‌گرديم!

من هميشه در اين موضوع با خودم درگير بودم. يادم هست زماني كه ازدواج كردم مهسا كسي بود كه هميشه من را تشويق به مهاجرت مي‌كرد. من هم ته دل بدم نمي‌آمد اما زيادم برايم جزء الويت‌هاي زندگي نبود. رسيدن به مقام و پيشرفت شغلي الويت اول بود.

تا اينكه يك اتفاق همه چيز را به هم زد، يك اتفاق پس از 4 سال، پس از تولد پسرم رايان يك دفعه انگار جهان پس از 4 سال سيگنال‌هاي تو ارسال كرد.

يك سفر يك ماهه به اروپا براي من پيش آمد !!

آنجا تازه من فهميدم مفاهيم گنگي كه ما روزانه از آن استفاده مي‌كنيم و خودمان هم معني آن را نمي‌فهميم يعني چه؟! نمي‌خواهم بحث را زياد باز كنم چون مربوط به داستان نيست اما تازه فهميدم معني و مفهوم استرس يعني چي؟!! روزانه ما بارها از اين لغت استفاده مي‌كنيم اما واقعا نمي‌دانيم يعني چه اما وقتي نداشته باشي تازه مي‌فهمي اين كه ميگي استرس عجب كوفتيه!!!!!

آنجا تازه فهميدم داشتن حق انتخاب يعني چه و وقت گذاشتن براي علاقه‌مندي شخصي چه شكلي است و افسوس خوردم كه من تا به امروز نداشتم و فكر مي‌كردم دارم:)

بحث طولاني است بگذاريم براي يك روزي كه من پشت ميز اداره نشسته نباشم. اگر بعضي جاها كلمه‌اي جا افتاده يا اشتباه تايپ شده من را ببخشيد چون من عادت ندارم متن خودم را دوبار بخوانم حداقل براي يكسال.


ناتمام ...

چند لحظه دور از هياهو

دلتنگيهاي آدمي را باد ترانه‌يي مي‌خواند،
روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي‌گيرد،
و هر دانه‌ي برفي به اشكي نريخته مي‌ماند.
سكوت سرشار از سخنان ناگفته ا‌ست؛
از حركات نا‌كرده،
اعتراف به عشق‌هاي نهان ،
و شگفتي‌هاي به زبان نيامده،
دراين سكوت حقيقت ما نهفته است؛
حقيقت تو و من.

براي تو و خويش
چشماني آرزو مي‌كنم،
كه چراغها و نشانه‌ها را در ظلمات‌مان ببيند.
گوشي
كه صداها و شناسه‌ها را در بيهوشي‌مان بشنود.
براي تو و خويش
روحي
كه اين‌همه را در خود گيرد و بپذيرد.
و زباني
كه در صداقت خود ما را از خاموشي خويش بيرون كشد،
و بگذارد از آن‌چيزها كه در بندمان كشيده‌است سخن بگوييم.

گاه آنچه كه ما را به حقيقت مي‌رساند،
خود از آن عاريست!
زيرا تنها حقيقت است كه رهايي مي‌بخشد.

از بخت ياري ماست شايد
كه آنچه مي‌خواهيم يا به دست نمي‌آيد،
يا از دست مي‌گريزد.

مي‌خواهم آب شوم در گستره‌ي افق؛
آنجا كه دريا به آخر مي‌رسد،
و آسمان آغاز مي شود.
مي‌خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يكي شوم.
حس مي‌كنم مي دانم؛
دست مي سايم و مي‌ترسم؛
باورمي‌كنم و اميدوارم؛
كه هيچ‌چيز با آن به عناد برنخيزد.
مي‌خواهم آب شوم در گستره‌ي افق؛
آنجا كه دريا به آخر مي‌رسد،
و آسمان آغاز مي شود.

چند بار اميد بستي و دام بر نهادي تا
دستي ياري‌دهنده،
كلامي مهر‌آميز،
نوازشي،
يا گوشي شنوا
به چنگ آري؟
چند بار دامت را تهي يافتي؟
از پا منشين!
آماده شو
كه ديگر بار و ديگر بار
دام بازگستري!

پس از سفرهاي بسيار
و عبور از فراز و فرود امواج اين درياي طوفان‌خيز،
بر آنم كه در كنار تو لنگر افكنم،
بادبان برچينم،
پارو وارهانم،
سكان رها كنم،
به خلوت لنگرگاهت درآيم
و دركنارت پهلو گيرم؛
آغوشت را بازيابم،
استواي امن زمين را،
زير پاي خويش.

پنجه در افكنده‌ايم با دست‌هايمان
به‌جاي رها شدن
سنگين، سنگين بر دوش مي‌كشيم، بار ديگران را
به جاي همراهي كردنشان
عشق ما نيزمند رهايي است،
نه تصاحب.
در راه خويش ايثار بايد،
نه انجام وظيفه.

سپيده‌دمان از پس شبي دراز،
در جان خويش آواز خروسي مي‌شنوم،
از دوردست،
و با سومين بانگش درمي‌يابم كه
رسوا شده‌ام.

زخم‌زننده،
مقاومت‌ناپذير،
شگفت‌انگيز،
و پرراز و رمز است،
آفرينش و همه‌ي آن چيزها كه شدن را امكان مي‌دهد.

هر مرگ اشارتي است،
به حياتي ديگر.

اين‌همه پيچ،
اين‌همه گذر،
اين‌همه چراغ،
اين‌همه علامت،
همچنان استواري به وفادار ماندن به راهم،
خودم،
هدفم،
و به تو.
وفايي كه مرا و تو را به سوي هدف راه مي‌نمايد.

جوياي راه خويش باش،
از اين سان كه منم!
در تكاپوي انسان شدن.
در ميان راه،
ديدار مي‌كنيم حقيقت را،
آزادي را،
خود را،
در ميان راه مي‌بالد و به بار مي‌نشيند،
دوستيي كه توانمان مي‌دهد،
تا براي ديگران مأمني باشيم و ياوري.
اين است راه تو من.

در وجود هركس رازي بزرگ نهان است،
داستاني، راهي، بيراهه‌اي
طرح‌افكندن اين راز،
راز من و راز تو،
راز زندگي،
پاداش بزرگ تلاشي پرحاصل است.

بسياروقت‌ها با يكديگر از غم و شادي خويش،
سخن ساز مي‌كنيم.
اما در همه‌چيزي رازي نيست.
گاه سخن گفتن از زخم‌ها نيازي نيست.
سكوت ملال‌ها، از راز ما سخن تواند گفت.

به تو نگاه مي‌كنم،
و مي‌دانم كه تو تنها نيازمند يكي نگاهي؛
تا به تو دل دهد،
آسوده‌خاطرت كند،
بگشايدت،
تا به درآيي.
من پا پس مي‌كشم،
و در نيمه‌گشوده به روي تو بسته مي‌شود.

پيش از آنكه به تنهايي خود پناه برم،
از ديگران شكوه آغاز مي‌كنم.
فرياد مي‌كشم كه تركم گفته‌اند.
چرا از خود نمي‌پرسم،
كسي را دارم
كه احساسم را،
انديشه و رويايم،
زندگيم را،
با او قسمت كنم؟
آغاز جداسري شايد از ديگران نبود.

حلقه‌هاي مداوم،
پياپي تا دوردست،
تصميم درست صادقانه؛
با خود وفادار مي‌مانم آيا؟
يا راهي سهل‌تر انتخاب مي‌كنم؟!

بي‌اعتمادي دري است
خودستايي و بيم، چفت و بست غرور است.
و تهيدستي ديوار است و لولا است،
زنداني را كه در آن محبوس راي خويشيم.
دلتنگي‌مان را براي آزادي و دلخواه ديگران‌ بودن،
از رخنه‌هايش تنفس مي‌كنيم.
تو و من
توان آن را يافتيم كه برگشاييم؛
كه خود را بگشاييم.

بر آنچه دلخواه من است، حمله نمي‌برم
خود را به تمامي بر آن مي‌افكنم.
اگر بر آنم كه ديگربار و ديگربار،
برپاي بتوانم‌خاست،
راهي به‌جز اينم نيست.

توان صبر كردن براي رويارويي با آنچه بايد روي دهد،
براي مواجهه با آنچه روي مي‌دهد،
شكيبيدن،
گشاده‌بودن،
تحمل‌كردن،
آزاد بودن.

چندان‌كه به شكوه درمي‌آييم،
از سرماي پيرامون خويش،
از ظلمت،
از كمبود نوري گرمي‌بخش،
چون هميشه مي‌بنديم دريچه كلبه‌مان را،
روحمان را.

اگر مي‌خواهي نگهم داري، دوست من!
از دستم مي‌دهي.
اگر مي‌خواهي همراهيم كني، دوست من!
تا انسان آزادي باشم،
ميان ما، همبستگي از آن‌گونه مي‌رويد،
كه زندگي هر دو تن ما را،
غرقه در شكوفه مي‌كند.

من آموخته‌ام،
به خود گوش فرا دهم،
و صدايي بشنوم
كه با من مي‌گويد:
اين لحظه مرا چه هديه خواهد داد؟
نياموخته‌ام گوش فرا دادن به صدايي را
كه با من در سخن است
و بي‌وقفه مي‌پرسد:
من بدين لحظه چه هديه خواهم داد؟

شبنم و برگها يخ‌زده‌است
و آرزوهاي من نيز.
ابرهاي برف‌زا بر آسمان درهم‌مي‌پيچد،
باد مي‌وزد و طوفان درمي‌رسد،
زخم‌هاي من مي‌فسرد.
يخ آب مي‌شود،
در روح من،
انديشه‌هايم.
بهار، حضور توست؛
بودن توست.

كسي مي‌گويد:
آري،
به تولد من،
به زندگيم،
به بودنم،
ضعفم،
ناتوانيم،
مرگم.

كسي مي‌گويد:
آري،
به من،
به تو،
و از انتظار طولاني شنيدن پاسخ من،
شنيدن پاسخ تو،
خسته نمي‌شود.

پرواز اعتماد را با يكديگر تجربه كنيم.
وگرنه مي‌شكنيم بالهاي دوستي‌مان را.

با درافكندن خود به دره،
شايد سرانجام به شناسايي خود توفيق يابيم.

زير پايم،
زمين از سم‌ضربه‌ي اسبان مي‌لرزد.
چهارنعل مي‌گذرند، اسبان،
وحشي، گسيخته‌افسار،وحشت‌زده.
به پيش مي‌گريزند.
در يالهاشان گره مي‌خورد، آرزوهايم.
دوشادوششان مي‌گريزد خواست‌هايم.
هوا سرشار از بوي اسب است
و غم
و اندكي خنده.

در افق،
نقطه‌هاي سياه كوچكي مي‌رقصند،
و زميني كه بر آن ايستاده‌ام،
ديگر باره آرام يافته است.
پنداري رويايي بود و همين.
روياي آزادي
يا احساس حبس و بند.

در سكوت با يكديگر پيوند داشتن،
همدلي صادقانه
وفاداري ريشه‌دار
اعتماد كن.

از تنهايي مگريز.
به تنهايي مگريز.
گهگاه آن را بجوي و تحمل كن.
به آرامش خاطر مجالي ده.

يكدگر را مي‌آزاريم،
بي‌آنكه بخواهيم.
شايد بهتر آن باشد كه دست به دست يكديگر دهيم؛
بي‌سخني.
دستي كه گشاده است،
مي‌برد،
مي‌آورد،
رهنمونت مي‌شود،
به خانه‌اي كه نور دلچسبش،
گرمي‌بخش است.

از كسي نمي‌پرسند
چه هنگام مي‌تواند خدانگهدار بگويد،
از عادات انسانيش نمي‌پرسند،
از خويشتنش نمي‌پرسند.
زماني به ناگاه،
بايد با آن روي در روي درآيد،
تاب آرد،
بپذيرد
وداع را،
درد مرگ را،
فروريختن را.