نگرانيها
هر شب وقت خواب با خودم عهد ميكنم از امشب تا اطلاع ثانوي فكر كردن در خصوص پرونده ممنوع. خوب در مورد خواب كه من بي تقصيرم كاري نميتوانم بكنم خودش هر چي بخواهد سراغ آدم ميآيد. اما صبح هنوز عهد و پيمان ديشب پا برجاست.
مثل هر صبح دوش، حاضر شدن براي يك روز كاري و بوسيدن رايان و به سمت محل كار و در انتظار اولين تاكسي. خوب تا اينجا همه چيز خوب است اما يواش يواش آن حس ديشب دارد كم رنگ ميشود تا اينكه با رد كردن از هفت خان رستم به سلامتي (يعني نبود داد و بيداد در خيابان و درگيري رانندهها با هم و هزاران موضوعي كه ديگر جزء روزمره زندگيمان شده است و كم هم نيست) وارد محل كار ميشوم.
اولين كار بعد از احوال پرسي اگر اولين نفري نباشم كه وارد شدهام كامپيوتر را روشن ميكنم و بدون فوت وقت چند سايت هم زمان باز ميشود applyabroad تا ببينم براي دوستان چه اتفاقي افتاده است. salamcanada خودم تا ببينم كسي نظري داده است و در آخر سر هم سايت cic تا خدايي ناكرده كلمه زشت Decision Made خدايي ناكرده جاي In Process را نگرفته باشد.
خلاصه پس از اينكه افيون نگراني كاملا در خونم وارد شد احساس عجيبي همه وجودم را فرا ميگيرد. تمام حوادث بد برام شبيهسازي ميشود احساس آفيسر را در مورد پرونده بازسازي ميكنم و اينكه الان پرونده زير دست آفيسر چه بلايي دارد بر سرش ميآيد و اينكه چقدر وحشتناك است كه يك نفر ميتواند سرنوشت يك خانواده را رقم بزند و خلاصه كلام تا جايي جلو ميروم كه احساس ميكنم تپش قلب پيدا كردم و قفسه سينهام درد ميكند.
اين داستان تا شب با من همراه است. روزي 100 بار تصميم ميگيرم به وكيل محترم تماس بگيرم اما دوباره خودم را سر زنش ميكنم كه هنوز براي خيلي پروندهها كه هم زمان با تو است هيچ اتفاقي نيافتاده است پس تحمل كن، صبوري كن صبوري كن صبوري.
البته رايان از هيچي خبر ندارد و اين باعث ميشود كه براي من و مهسا قوت قلبي باشد چون با شيطنتهايش و سر زنده بودنش باعث ميشود تا زمان خواب و قول شبانه ، آرامش كل خانواده را در بر گيرد اما باز صبح خواهد شد.
تا 2 روز ديگر 60 روز In Process كامل خواهد شد و آفيسر مهربان هنوز هيچ عكسالعملي در خصوص پرونده ما انجام نداده است. به قول حافظ عزيز
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست هر كجا هست خدايا به سلامت دارش.
ناتمام
گاه آرزو میكنم زورقی باشم برای تو