خدای من ،مهرداد طوری از رفتن و هرچه سریع تر رفتن حرف می زنه که من پشت تنم می لرزه ،شایدم اعصاب سیاتیک پام شب تو خواب می گیره .نه اینکه  دلم نخواد برم ولی دست خودم نیست هر روز چند دفعه  به خونه و اسباب اساسیه نگاه می کنم و با یه تصمیم چند دقیقه ای هی به خودم می گم اینو می برم ، اینو می زارم ، اینو می فروشم .حالا تا شب چقدر نظرم عوض می شه خدا می دونه؟!

آلبوم عروسیمونو می برم ؟!نه جاش اسباب بازی های رایان رو می برم ؟! آخه از این قاب عکس خاطره دارم :( از این کتاب ! از این لباس !روزی چند دفعه به صورت ما مانم نگاه کنم و توی دلم یه دفعه خالی بشه تا چند وقت می تونم دوریشو تحمل کنم !دستای بابام ! خدای من با بوها چی کار کنم ؟ بوی نون بربری ، بوی کباب ، بوی یاس های رازقی توی بهار ؟! با مزه ها ؟ شاتوت ، گوجه سبز لواشک ،باقالی پلو های مامانم !

همرو بزارم تو دوتا چمدون؟ خدایا سی سال زندگی رو می شه تو دوتا چمدون جا داد ؟
چند وقت دیگه وقت دارم با خودم فکر کنم چی رو ببرم ، چی رو نبرم ؟ با چی خداحافظی کنم ؟ چی رو به خاطره تبدیل کنم یا چی رو به لیست انتظار حواله کنم ؟