چند لحظه دور از هياهو
همه
لرزش دست و دلم
از آن بود.
که عشق
پناهی گردد،
پروازی نه
گریزگاهی گردد.
آی عشق آی عشق
چهره ی آبی ات پیدا نیست.
***
و خنکای مرهمی
بر شعله زخمی
نه شور شعله
بر سرمای درون
آی عشق آی عشق
چهره سرخ ات پیدا نیست.
***
غبار تیره تسکینی بر حضور وهن
و دنج رهایی
بر گریز حضور،
سیاهی
بر آرامش آبی
و سبزه برگچه
بر ارغوان
آی عشق آی عشق
رنگ آشنای چهره ات
پیدا نیست.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۸۸ ساعت 14:37 توسط مهرداد
|
گاه آرزو میكنم زورقی باشم برای تو