ديروز يك روز به يادماندني بود.

ديروز مثل تمام روزهاي زندگي مهرداد روزي پر كاري بود. يك جلسه وسط ساعت اداري در شركت دوستم مسعود مثل خروس بي‌محلي است كه آدم را از خواب ناز بيدار مي‌كند البته مي‌دانم كه در جستجوي ارتباطش هستيد اما بايد هر دو را تجربه كنيد تا منظورم را از اعماق دل درك كنيد.

خلاصه داستان ساعت 2 يك جلسه در يوسف‌آباد من را مجبور كرد كه از شركت ساعت 1 بيرون بزنم تا خودم را سر وقت به جلسه برسانم. جلسه مثل هميشه، كارفرما مي‌خواهد حرف خود را بزند و پيمانكار هم تكليفش مشخص است.

بگذريم، بعد از جلسه ساعت 4 بود كه تصميم گرفتم يك سري به شركت خودم بزنم و بعد راهي خانه شوم. در راه بودم كه با همسر محترم تماس گرفتم و قرار يك شب به ياد ماندني را گذاشتيم. قرار شد من ساعت 5 به سمت خانه حركت كنم و بعد هم رايان را به پارك ببريم.

ساعت 6 بود كه تصميم گرفتيم پارك آب و آتش كه يك نمايشگاه كودك هم در آن برگزار مي‌شود برويم.

وارد پارك كه شديم بيشتر نمايشگاه خوردني بود تا كودك، جاي همگي خالي يك كاسه چند ميوه ترش گرفتيم و به ياد دوران كودكي شروع كرديم به خوردن. در حين حركت يك ويزيتور هم به سمت ما آمد و تبليغ بيمه عمر براي كودكان را 10 دقيقه براي من توضيح داد من هم دلم نيامد دست رد به سينه‌اش بزنم خلاصه وقتي توانستم از شر اين آقا راحت بشوم ديدم مهسا و رايان فرسنگ‌ها از من دور شده‌اند.

بالاخره رسيديم به قسمت كودكان. جالب درست كرده بودند چند تا دستگاه هم گذاشته بودند.


رايان از بين تمام اسباب بازي‌هايي كه گذاشته بودند فقط از قطارش خوشش آمده بود. آن قدر سوار قطار شد و دور خوش چرخيد كه سر من ديگه گيج رفته بود. البته بايد اعتراف كنم من از بازي‌هايي كه دور يك محور مي‌چرخد بدم مي‌آيد اما خوب رايان را كه نمي‌شود مجبور به كاري كرد.

بعد از 4 بار آقا رايان با صداي مشعل‌هاي آتش رضايت داد كه از قطار پياده شود و براي خاموش كردن مشعل‌ها به وسط پارك برويم. آنجا هم يك سري فواره است است كه بچه در بين آن مي‌دوند رايان هم تنها از دور نگاه مي‌كرد و با پا به چراغ‌هايي كه زير پايش روشن مي‌شد لگد مي‌زد.

بايد آنجا مي‌بوديد و مي‌ديد كه رايان چه كيفي مي‌كرد. يك وجب بچه از پشت كالسكه‌اش را از پشت راه مي‌برد و اگر كسي از جلو نگاه مي‌كرد فكر مي‌كرد كالسكه با كنترل هدايت مي‌شود، چون از جلو راياني ديده نمي‌شد.

احساس خوبي دارم وقتي مي‌بينم رايان خوشحال است و از زندگي لذت مي‌برد. خوشحال بودم با تمام خستگي يك روز سخت كاري وقتي خنده رايان را مي‌ديدم. ساعت 10 بود كه رايان عزيزم بعد از خوردن يك بلال نه چندان شير تا آخر (اين اخلاقش به مادر بزرگش رفته است) سوار ماشين شد و به سمت خانه حركت كرديم.

اما انگار نه انگار كه قرار است باطري تخليه بشود. همچنان سر حال تا ساعت 12 كه تقريبا در وضعيت بيهوشي به خواب رفت.

واقعا روز به ياد ماندني بود جاي همگي خالي


ناتمام ...