امروز طبق معمول در حال سر زدن به دوستان خوب سايبري خودم بودم كه در وبلاگ دوست خوبم بهمن (ميريم كانادا) مطلبي در خصوص «هم دلي از هم‌ زباني بهتر است» خواندم. وقتي مطلب تمام شد ياد استاد ابتهاج افتادم كه چند سال پيش برنامه‌اي با استاد لطفي در خارج از كشور داشتند. در قسمتي از برنامه كه استاد لطفي يكي از بداهه نوازي‌هاي هميشگي و جاوداني خود را انجام داد، استاد ابتهاج اين شعر را خواندند:

پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم
که بیانی چو زبان تو ندارد سخنم
ره مگردان و نگه دار همین پرده ی راست
تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم
صبر کن ای دل غم دیده که چون پیر حزین
عاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنم
چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم
همه مرغان هم آواز پراکنده شدند
آه ازین باد بلاخیز که زد در چمنم
شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت
کی بود باز که شوری به جهان درفکنم
نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد ؟
من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنم
بی تو دیگر غزل "سایه" ندارد لطفی
باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم

يادم هست زماني كه داشتم اين برنامه را نگاه مي‌كردم مو به تنم سيخ شده بود ناخداگاه اشك در چشمانم جمع شد! ياد برنامه‌اي افتادم كه استاد لطفي چند سال پيش اجرا كرده بود و در آنجا به ياد وطن مي‌ناليد به ياد حس وطن پرستي خودم افتادم. لحظه عجيبي بود الان هم همان احساس را دارم! نمي‌توانم اين حقيقت را رد كنم كه من يك وطن پرست دو آتيشه هستم. وطن پرستي كه وقتي سرود اي ايران را مي‌شنوم ناخداگاه از جايم بلند مي‌شوم.

حتما الان سوال مي‌كنيد پس تو چرا؟ جواب خيلي ساده نيست فقط مي‌توانم بگويم: «من چه گویم که غریب است دلم در وطنم» .

صبح كه از خواب بلند مي‌شوم به صورت معصوم پسرم نگاه مي‌كنم و بهش قول مي‌دهم كه اشتباه پدر و مادر خود را نخواهم كرد -كه اگر آن روز در تصميم خود راسخ بودند امروز من در ايران نبودم!- و برايش قدرت انتخاب را خواهم گذاشت. من اصلا اعتقاد ندارم آنجا بهشت موعود است! آنجا هيچ مشكلي نيست! بر عكس من اعتقاد دارم آنجا خيلي بدتر از ايران است! آنجا هيچ‌گاه من موقعيت امروزم در ايران را در ابتدا نخواهم داشت! من هيچ كدام از چيزهايي كه برايش تلاش كردم را آنجا در ابتدا نخواهم داشت و بايد 12 سال برگردم عقب و دوباره از 18 سالگي آغاز كنم با اين تفاوت كه 30 سالم شده و انتظاراتم و خواسته‌هايم براي يك مرد 30 ساله است.

من دوران كودكيم در جنگ گذشت! با اينكه ساكن تهران بودم. حدود يك سال را آواره شمال كشور بوديم! چون يك روز بمب با فاصله شايد كمتر از 200 متري خانه ما افتاد! شايد هيچ وقت نمي‌توانم فراموش كنم زماني كه مادرم پس از شنيدن خبر بمب باران سراسيمه به خانه برگشت و من پابرهنه در خيابان با پاي خوني راه مي‌رفتم! آن زمان شايد من فقط 8 سال داشتم!

نمي‌خواهم خاطراتم را يادآوري كنم شايد بعضي از آنها، زياد خوشايند نباشد، شايد بهتر است در ژرف‌ترين اعماق وجود همه آنها را حبس كنم اما با مشاهده زندگي نزديكانم در كشورهاي ديگر، تازه مي‌فهم كه اسم آن چيز كه ما گذاشتيم زندگي، زندگي نبوده است بلكه زنده بودن، بوده است.

هيچ وقت نمي‌خواهم رايان ترس از مدرسه را تجربه كند. نمي‌خواهم هيچ وقت موي پسرم را با نمره بزنم! هيچ وقت دوست ندارم براي تفاوت داخل و خارج از خانه براي رايان توضيح دهم . هيچ وقت نمي‌خواهم رايان در ايران عزيزم بزرگ شود!

با همه علاقه‌اي كه به ايران دارم، شايد دوست ندارم مبارز باشم!

من يك فراري هستم! چون فكري و مجازي از كشورم مهاجرت كرده‌ام. صبح كه در خيابان راه مي‌روم از ديدن چهره اين مردم مي‌ترسم! در محيط آخر .... بگذريم! شايد بهتر است دنبال هيچ دليلي نگرديم!

پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنم
که بیانی چو زبان تو ندارد سخنم
ره مگردان و نگه دار همین پرده ی راست
تا من از راز سپهرت گرهی باز کنم
صبر کن ای دل غم دیده که چون پیر حزین
عاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنم
چه غریبانه تو با یاد وطن می نالی
من چه گویم که غریب است دلم در وطنم
همه مرغان هم آواز پراکنده شدند
آه ازین باد بلاخیز که زد در چمنم
شعر من با مدد ساز تو آوازی داشت
کی بود باز که شوری به جهان درفکنم
نی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد ؟
من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنم
بی تو دیگر غزل "سایه" ندارد لطفی
باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم

ناتمام ...