داستان مرحله مديكال - قسمت اول
امروز بالاخره تصميم گرفتم بنويسم. بعد از حدود 20 روز! نميتوانم بگويم اصلا وقت نداشتم شايد بهتر است بگويم زياد دلش را نداشتم. اين مدت خيلي در فكر هستم و زياد هم به كارها مهاجرت نميرسم. براي مثال چند هفتهاي است كه تمرين زبان نداشتم! البته خوشبختانه ترم جديد شركت شروع شد و من دوباره با انگيزه خواهم شد.
اما خوب هدف از نوشتم امروز داستان مديكال است! داستاني كه مدتها ميخواهم دربارهاش با شما صحبت كنم تا شايد براي شما هم كمكي باشد.
روز مديكال من خيلي استرس داشتم ! شايد خيلي بيدليل بود اما داشتم از استرس ديوانه ميشدم. در آخرين لحظات تصميم گرفتم به مهسا زنگ بزنم و بگويم كه امروز را منصرف شود اما چون جلسه شركت طولاني شد نتوانستم و زماني به خودم آمدم كه با دعواي مهسا به مطب رسيده بودم. جالبتر از همه اين بود كه من هميشه در داستان مهاجرت خيلي دقيق بودم و تمام مدارك را جمع جور ميكردم اما در اين قسمت حتي پول را هم فراموش كرده بودم از بانك بگيرم و با جيب خالي خالي با خيالي آسوده وارد مطب شدم.

خوشبختانه هنوز دكتر نيامده بود و منشي هم خانم بسيار با ادب و متيني بود.(حالا در مورد اين خانم منشي مهربان در ادامه توضيج خواهم داد كه داشت از دست من ديوانه ميشد) خلاصه من يكدفعه يادم افتاد كه اي بابا من كه پولي همراهم نيست. خوشبختانه مادر و پدر من هم به عنوان همراه براي نگهداشتن رايان همراه ما بودند. (به طور حتم الان همه به اين فكر هستيد كه اينها عجب آدمهاي بچه..... هستند اما بايد بباشيد و ببينيد كه وقتي رايان دكتر ميبيند چه كارها كه نميكند) خلاصه قرار شد با توجه به گريه رايان پدرم پول را از حسابش بگيرد و براي ما بياورد.
در اين مدت هم ما مشغول به تكميل سوالات فرمهايي كه خانم منشي در اختيارمان گذاشت، شديم. سوالات هم كه از يكي از يكي بدتر در مورد رواني بودن و ....
خلاصه ساعت 17:30 بود كه آيا دكتر عزيز وارد شدند. من هم كه نگران و همش در حال انرژي مثبت پراكندن در اطراف اتاق. پس از چند دقيقه از ما خواستند كه وارد اتاق معاينه شويم. در ضمن بايد اشاره كنم كه در آن روز فقط تنها مراجعه كننده نيز ما بوديم و بس!
دكتر معتمد محترم : اول چه كسي مي خواهد معاينه شود!
من با سرعت گفتم همسرم!!! خلاصه معاينه شروع شد يك سري معاينات بسيار عادي مانند فشار خون، ضربان قلب و .... اما قسمت آخر معاينه همسرم همان چيزي بود كه من از آن نگران بودم و آن معاينه تيروييد با لمس گردن بود. اي واي خدايا حالا من بايد چي كار كنم ! ميخواستم از اتاق دكتر فرار كنم.

ناتمام ...
اما خوب هدف از نوشتم امروز داستان مديكال است! داستاني كه مدتها ميخواهم دربارهاش با شما صحبت كنم تا شايد براي شما هم كمكي باشد.
روز مديكال من خيلي استرس داشتم ! شايد خيلي بيدليل بود اما داشتم از استرس ديوانه ميشدم. در آخرين لحظات تصميم گرفتم به مهسا زنگ بزنم و بگويم كه امروز را منصرف شود اما چون جلسه شركت طولاني شد نتوانستم و زماني به خودم آمدم كه با دعواي مهسا به مطب رسيده بودم. جالبتر از همه اين بود كه من هميشه در داستان مهاجرت خيلي دقيق بودم و تمام مدارك را جمع جور ميكردم اما در اين قسمت حتي پول را هم فراموش كرده بودم از بانك بگيرم و با جيب خالي خالي با خيالي آسوده وارد مطب شدم.

خوشبختانه هنوز دكتر نيامده بود و منشي هم خانم بسيار با ادب و متيني بود.(حالا در مورد اين خانم منشي مهربان در ادامه توضيج خواهم داد كه داشت از دست من ديوانه ميشد) خلاصه من يكدفعه يادم افتاد كه اي بابا من كه پولي همراهم نيست. خوشبختانه مادر و پدر من هم به عنوان همراه براي نگهداشتن رايان همراه ما بودند. (به طور حتم الان همه به اين فكر هستيد كه اينها عجب آدمهاي بچه..... هستند اما بايد بباشيد و ببينيد كه وقتي رايان دكتر ميبيند چه كارها كه نميكند) خلاصه قرار شد با توجه به گريه رايان پدرم پول را از حسابش بگيرد و براي ما بياورد.
در اين مدت هم ما مشغول به تكميل سوالات فرمهايي كه خانم منشي در اختيارمان گذاشت، شديم. سوالات هم كه از يكي از يكي بدتر در مورد رواني بودن و ....
(اين قسمت در آينده تكميل خواهد شد)
خلاصه ساعت 17:30 بود كه آيا دكتر عزيز وارد شدند. من هم كه نگران و همش در حال انرژي مثبت پراكندن در اطراف اتاق. پس از چند دقيقه از ما خواستند كه وارد اتاق معاينه شويم. در ضمن بايد اشاره كنم كه در آن روز فقط تنها مراجعه كننده نيز ما بوديم و بس!
دكتر معتمد محترم : اول چه كسي مي خواهد معاينه شود!
من با سرعت گفتم همسرم!!! خلاصه معاينه شروع شد يك سري معاينات بسيار عادي مانند فشار خون، ضربان قلب و .... اما قسمت آخر معاينه همسرم همان چيزي بود كه من از آن نگران بودم و آن معاينه تيروييد با لمس گردن بود. اي واي خدايا حالا من بايد چي كار كنم ! ميخواستم از اتاق دكتر فرار كنم.

ناتمام ...
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی ۱۳۸۸ ساعت 16:59 توسط مهرداد
|
گاه آرزو میكنم زورقی باشم برای تو