تبليغاتX
سلام كانادا


 

مهسا عزيزم، همسر مهربان و دوست داشتني من. يك بار ديگر 30 آذر آمد و شب يلدايي ديگر و انگار همين ديروز بود 30 آذر سال 1383 كه من و تو تصميم گرفتيم زندگي مشتركمان را آغاز كنيم. امسال پنجمين شب يلدايي است كه تو و من پيمان مي‌بنديم و ايمان داريم كه غير از مرگ هيچ چيز و هيچ كس توان ايجاد فاصله بين ما را نخواهد داشت. پنجمين شب يلدا را در حالي جشن مي‌گيريم كه امسال دومين سالي است كه ثمره زيباي عشقمان در بين ما حضور دارد.

امسال را جشن مي‌گيريم و آرزو مي‌كنيم در راهي كه در پيش رو داريم و براي آن تمام تلاش خود را كرديم بهترين تصميم زندگيمان باشد. آرزو مي‌كنيم اولين هدفمان هميشه شاد زيستن باشد و تمام توانمان را براي رسيدن به آن به كار گيريم. آرزو مي‌كنم بتوانيم به كودكمان شاد زيستن را ياد دهيم و توان آن را داشته باشيم كه شادي را برايش درست تعريف كنيم.

اميدواريم كه رايان روزي بفهمد كه چرا روزي، روزگاري مادر و پدرش حاضر شدند ترك وطن كنند. و بداند كه ترك وطن و دل كندن از تمام وابستگي‌ها كار آساني نيست. او بايد از علت اين كار كه يكي از بزرگترين و مهمترين تصميمات زندگي ما بوده با خبر شود. بايد بداند كه چرا يك روز ما او را از عزيزانش جدا كرديم.

امسال شايد آخرين سالي باشد كه ما در كنار خانواده‌هايمان اين روز را جشن مي‌گيريم اما آرزومنديم اين دوران به سرعت به پايان برسد و دوباره و در آينده‌اي نه چندان دور دوباره همه در كنار هم شب يلدا را جشن بگيريم.

اميدواريم در اين شب آرزوي همه به تحقق به پيوندد.

مهسا عزيزم دوست دارم كه اين نوشته را با اين سرود زيبا به پايان برسانم «اين هم به خاطر حس وطن پرستيم» كه تو از هر كسي بيشتر با آن آشنا هستي:

ای ایران ای مرز پر گهر ای      خاکت سرچشمه هنر

دور از تو اندیشه بدان      پاینده مانی تو جاودان

ای دشمن ار تو سنگ خاره ای من آهنم      جان من فدای خاک پاک میهنم

مهر تو چون شد پیشه ام      دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما      پاینده باد خاک ایران ما

سنگ کوهت در و گوهر است      خاک دشتت بهتر از زر است

مهرت از دل کی برون کنم      برگو بی مهر تو چون کنم

تا گردش جهان و دور آسمان به پاست      نور ایزدی همیشه رهنمای ماست

مهر تو چون شد پیشه ام      دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما      پاینده باد خاک ایران ما

ایران ای خُرم بهشت من      روشن از تو سرنوشت من

گر آتش بارد به پیکرم      جز مهرت در دل نپرورم

از آب و خاک و مهر تو سرشته شد گِلم      مهر اگر برون رود تهی شود دلم

مهر تو چون شد پیشه ام      دور از تو نیست اندیشه ام

در راه تو کی ارزشی دارد این جان ما      پاینده باد خاک ایران ما

ناتمام ...

 

 

+ نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه سی ام آذر 1388 و ساعت 14:55 |
با سلام خدمت تمام دوستان عزيز


همين الان با خبر شدم كه مديكال يكي از دوستانم كه دوماه پيش مصاحبه خود را انجام داده بود. ارسال شد.

چند وقتي بود كه ديگر منتظر مديكال ايشان بوديم اما نمي‌دانم آفيسر ايشان چرا اين دست و آن دست مي‌كرد. اما خلاصه مديكال ايشان هم ارسال شد.

افسانه عزيز اميدوارم خان ششم را هم با موفقيت پشت سر بگذاري و در صف منتظران درخواست پاسپورت قرار بگيريد.

هنوز از مدارك درخواستي هيچ اطلاعي ندارم. با دريافت اولين اخبار موارد را به اطلاع ساير دوستان نيز در همين مطلب قرار خواهم داد.

راستي من پيش بيني خودم براي ايشان آخر Dec بود. خدا را شكر كه آفيسر حفظ آبرو كرد.

در همين جا، جا دارد از تمام آفيسرهاي محترم درخواست كنم مديكال يادداشت‌هاي يك بيگانه ، خاطرات من و باسي ، مسافر کوچولو ، آغاز مهاجرت ، ماه در آب ، در راه كانادا - ثنا عزيز ، ما در راه كانادا ، خاطرات روزهاي تلخ و شيرين ، شايد براي آينده ، ساحل كانادا ، ما و كانادا - سميرا عزيز ، درباره يك هجرت ، پزشك مهاجر ، ميريم كانادا را نيز ارسال كنند. انتظار باران عزيز; شاپرك پرواز كن ... هم به پايان برسد.

بچه‌ها اميدوارم مديكال همه زودتر بياد اما يك نفر را از ياد نبريم آن هم افشين عزيز در applyabroad است كه با راهنمايي‌هاي خوبش از همه اين آقايان وكيل يك سر و گردن بيشتر مي‌ارزد. خلاصه داستان اميدوارم به زودي زود فرم‌هاي مديكال afshinnnn عزيز ديگر بدستش برسد البته من حدس مي‌زنم اين هفته نهايت هفته آينده افشين مديكال به دست باشد.

ناتمام ....

+ نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 و ساعت 11:31 |

امروز در راه محل كار بودم كه يك دفعه به ذهنم رسيد كه اين داستان مهاجرت چقدر به داستان هفت خان شاهنامه نزديك است. به نظر من مهاجرت شامل هفت خان است! نظر شما چيست؟

هفت خان مهاجرت

خان اول: خان اول، خان نصميم‌گيري، در اين خان شما و همسر محترم مدتها در حال بحث و كلنجار هستيد كه چرا مهاجرت!!! اينجا سي سال زندگي كرديد، درس خوانديد، كار مي‌كنيد و از همه محترم تمام دوستان و آشنايانتان در اينجا هستند و نا سلامتي اينجا ميهنتان است و .... خلاصه يك روز شما مخالف هستيد، يك روز همسر محترم و آنقدر با هم بحث مي‌كنيد تا به اين نتيجه مي‌رسيد كه تنها راه متاسفانه دل كندن از تمام اين وابستگي‌ها مي‌باشد. حالا ديگر خان اول به پايان رسيده است.

خان دوم: در اين خان شما بايد فرم‌هاي اوليه را براي سيدني پر كنيد. دنبال ماني اردر باشيد. خوب اگر در پايان خان اول شما خدايي ناكرده پايتان به يكي از دفاتر وكلاي مهاجرت باز شده باشد و شعر معروف دو از جان شما «خر شو، خر شو» در شما تاثير گذاشته باشد خوب اين مرحله را انجام خواهيد داد اما به مامور خان دوم يك مبلغ مفتي هم به عنوان پول زور خواهيد داد!! خلاصه فرم‌ها تكميل و توسط شما يا آقاي وكيل ارسال مي‌گردد. در اين خان ديگر شما كاري نخواهيد كرد اما هر روز منتظر فايل نامبر هستيد. و نگران هستيد كه خدايي ناكرده نكند رشته شما را تاييد نكنند. در اين خان بعضي افراد خوش شانس هستند و زياد انتظار نمي‌كشند اما خدا نكند كه كسي گير اين خان بيفتد. يا آفيسر محترم سيدني به خاطر خيلي مسايل كه ما در جريانش نيستيم در ارسال فايل نامبر و مهلت 120 روز تاخير كند.

خان سوم: اين خان يكي از سخت‌ترين و مشكل‌ترين خان‌هاي مهاجرت مي‌باشد و به شما مي‌گويند 120 روز وقت داريد تا مدارك را آماده و ارسال كنيد. حالا بعضي دوستان كه خان سوم را با اتلاف زمان پشت سر گذاشته‌اند در اين خان با مشكلات بيشتري روبرو هستند. متقاضي مهاجر در اين خان بايد به دانشگاه، دبيرستان، دارالترجمه، پليس +10 و ... سر زده و در هر مرحله فشار عصبي بسياري را تحمل كند تا به اميد خدا در فرصت باقي مانده اين خان پر حادثه را پشت سر بگذارد.

خان چهارم: هر چقدر به خان‌هاي آخر نزديك مي‌شويم تحمل متقاضي در حال كاهش مي‌باشد. در ابتداي اين خان متقاضي بيچاره همش نگران است كه مدارك به موقع رسيده است؟!! اين فردي كه مدارك را دريافت كرده است اصلا آدم سفارت بوده يا دربان دم در يا ... خلاصه بعد از اينكه از دريافت مدارك مطمئن مي‌شود حالا بايد منتظر نامه سفارت باشد. حالا بشين و منتظر باش تا خلاصه بعد از حدود يك ماه يك نامه دريافت مي‌شود كه در آن نوشته يك سال برو و براي خودت خوش باش. اما آخر مگر امكان دارد؟ خلاصه خان پنجم خان انتظار كبري مي‌باشد. يك ماه گذشت، دوماه، سه ماه و ... راستي ماجراي Pending و In Process را نگفتم در اين خان شما هر روز سايت cic را چك مي‌كنيد و اينجا با اين كلمات آشنا مي‌شويد. خلاصه در اين خان فروم applyabroad هم نقش بسياري دارد چون هر روز به آنجا سر زده و با دوستان روزهاي سپري شده را چك مي‌كنيد يكي مي‌گويد من الان 101 روز است كه Pending هستم يكي مي‌گويد من 102 روز و خلاصه يكدفعه يكي پيدا مي‌شود و مي‌گويد من امروز In Process شدم. هوراااااا و اين نوري اميد بخش در تاريكي است. خلاصه در اين خان شما زجر زيادي خواهيد كشيد مخصوصا اگر كسري مدارك نيز به آن اضافه شود يا خدايي ناكرده اين وسط آفيسر محترم هوس كند شما را با اهل و عيال زيارت كند. بعضي اعتقاد دارند مصاحبه خود خان ديگري است پس اجازه بدهيد به خان بعد برويم.

خان پنجم: در اين خان ديگر چيزي از شما نمانده و فقط شبيه آدمي زاد هستيد!!! اگر مصاحبه باشد كه هر شب خواب ديو سپيد را مي‌بينيد كه مي‌خواهد شما را نابود كند. هر شب با نگراني مصاحبه مي‌خوابيد و با كابوس مصاحبه از خواب بيدار مي‌شويد و خلاصه پس از كلي زحمت اين مصاحبه را با موفقيت پشت سر مي‌گذاريد و باز منتظر مي‌شويداين بار منتظر مديكال!!!

خان ششم: بعضي از دوستان كه خوش شانس‌تر بودند يا آفيسر مهربان‌تري داشتند خان پنجم را طي نمي‌كنند اما خان چهارم را بسيار با نگراني بيشتري پشت سر مي‌گذارند. مثل خانواده ما كه ديگر آخر خان چهارم به حالت مجنوني رسيده بودند. اما خود خان ششم، حديث ديگري است. در اين خان شما خوشحال و خندان فرم‌هاي مديكال در دست با يك تحقيق كوچك يا مثل ما با يك ده،بيست، سي، چهل... يكي از دكترهاي معتمد را انتخاب مي‌كنيد و در اينجا آزمايش‌هاي مديكال آغاز مي‌شود از سوي ديگر بايد يك سري مدارك را كه آفيسر محترم خواسته است را آماده كنيد و خدا نكند كه سوء بيشينه جزء آن مدارك باشد كه آن وقت اين دوران همراه با انتظار آماده شدن مدارك نيز همراه مي‌شود. خلاصه اين خان، خان عجيبي است كه در مورد ما با مشكلات بسيار همراه بود كه در پست بعدي به طور مفصل به آن اشاره خواهم كرد.

خان هفتم: و اما خان هفتم باز خان انتظار، خان حركت در تاريكي نمي‌دانيد پراسس تمام شده است يا نه بايد خوشحال باشيد يا ناراحت شروع به جمع جور كردن باشيد يا نه و خلاصه كلي نگراني‌ها تا زمان ارسال پاسپورت ريكوست. همه به شما تبريك مي‌گويند اما شما هنوز نگران هستيد ديگر حال كار كردن هم نداريد اما بايد كار كنيد چون اگر قبول نشديد و .... بگذريم.

راستي اين مراحل براي آنها كه وكيل گرفته‌اند يا نگرفته‌اند يكي است تنها آنها كه وكيل دارند در پايان بعضي از اين‌ خان‌ها بايد مبلغي نيز به عنوان حق‌الزحمه پرداخت كنند كه بر مشكلات اين خان افزون مي‌گردد.

حالا به نظر شما هفت خان مهاجرت سخت‌تر است يا هفت خان شاهنامه كه همراه با جشن و سور و عروسي و عشق و عاشقي همراه بود.

ناتمام ....


+ نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388 و ساعت 11:49 |
باسلام خدمت همه دوستان عزيز

قبل از هر كلامي بايد از شما دوستان عزيز كه لطف كرديد و با پيام تبريكتان ما را خوشحال كرديد تشكر كنم.

خوب بالاخره دوستنان خوبمان شب و خورشيد هم رفتني شدند. ديشب من ساعت 8:30 بود كه وارد مهماني شدم اما خوب امان از رايان كه مگر گذاشت من بيش از 10 دقيقه در مهماني بمانم. خلاصه مجبور شدم دست از كامپيوتر بردارم و با رايان جان بازي كنم. خلاصه اين هم براي خودش صفايي دارد.

اما از لين حرفها كه بگذريم چند روز پيش وكيل محترم نامه‌هاي ارسالي از دمشق را برايم ايميل كرد و قرار شد تا اواسط اين هفته اصل آن هم به تهران ارسال شود كه هنوز به دست من نرسيده است.

اما مداركي كه غير از مديكال از من خواسته اند به شرح زير است.

1- پرداخت 980 دلار كانادا و ارسال رسيد كه خوب اين مربوط به landing مي‌شود.

2- سوء پيشينه و ارسال اصل آن - اين مورد يك مقدار خيلي زياد تقصير وكيل محترم بود كه زمان ارسال مدارك من اصل آن را از من نگرفت براي همين آفيسر دوباره اين مدرك را از من خواسته است.

3- گردش حساب شش ماهه و اثبات حداقل پول مورد نياز براي يك خانواده سه نفره

در نهايت تمام اين مدارك در يك پاكت بايد براي سفارت كانادا ظرف نهايت 60 روز از تاريخ نامه مديكال 27Oct  ارسال شود.

خلاصه اولين كار ما سوء سابقه بود كه من و مهسا به سرعت درخواست كرده‌ايم و شايد تا 15 روز به طول انجامد. گردش حساب هم فردا از بانك مي‌گيرم كه دوباره بدهم دالترجمه و در نهايت مي‌ماند 980 دلار كانادا كه آن هم با دريافت فرم‌هاي مديكال تحويل وكيل محترم مي‌شود براي پرداخت و دريافت رسيد.

اميدوارم كارها طبق برنامه زمان‌بندي من آماده شود و در اسرع وقت ارسال گردد تا استرس كمبود زمان به وجود نيايد هنوز يك ماه و چهار روز وقت دارم. و در انتظار دريافت‌هاي فرم‌هاي مديكال هستم.

راستي از دوستان به نظر شما كدام دكتر بروم اگر يادتان هست يك كمكي به ما بكنيد!! البته شنيدم كه معاينه بسيار ساده‌اي است اما خلاصه شناخت از پزشكان هم بد نيست.

اميدوارم به زودي اين كار‌ها به پايان برسد.


ناتمام ...

+ نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه دوم آذر 1388 و ساعت 10:49 |
سلام خدمت همه دوستان عزیز

یک خبر جدید و بسیاز مهم:

روز یکشنبه ساعت ۸ شب یک مهمانی مفصل توسط دوستان خوبمان، خورشید شب مهاجر و سارا عزیز برگزار می گرد.  از کلیه دوستان دعوت می شود در این ضیافت مجلل و دوستانه حتما شرکت کنند البته آدرس مهمانی هم به شرح زیر می باشد فقط کافی است بر روی آن کلیک فرمایید و در این مهمانی در روز یکشنبه همراه ما باشید.

خورشید شب مهاجر

منتظر همه شما راس ساعت ۸ شب هستیم.

ناتمام...

+ نوشته شده توسط مهرداد در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 9:41 |
فقط چند كلمه امروز صبح مثل هر صبح تقويم را باز كردم امروز دقيقا پرونده من شش ماه شد. بر روي تقويم ده روز ده روز علامت گذاري كردم و طبق عادت رفتم اينترنت تا از اوضاع پرونده دوستان با خبر شوم. ايميل yahoo را هم باز كردم تا ببينم وكيل محترم جواب پيگيري من را داده يا خير كه ديدم بله جواب ارسال شده اما جواب وكيل آن چيزي نبود كه من انتظار داشتم بلكه نوشته شده بود :

با سلام

جناب ......
فرمهای مدیکال شما امروز در مونترال دریافت شده است. برای اطلاعات بیشتر با دفتر ما در تهران تماس بگیرید

بالاخره انتظار مديكال به پايان رسيد. داشتم ديوانه مي‌شدم نمي‌توانستم خوشحاليم را نشان دهم چون همكارانم فكر مي‌كردند من ديوانه شدم فقط در جاي خودم بالا و پايين مي‌پريدم.
اولين كار تماس با مهسا بود مي‌دانستم كه رايان و مهسا هنوز خواب هستند اما بايد بيدار مي‌شدند بايد با آنها خوشحاليم را تقسيم مي‌كردم و گر نه مي‌تركيدم قبل از آزمايش ....  مهسا كه گوشي را برداشت هنوز خواب بود گفتم انتظار به پايان رسيد بالاخره آمد!!! اولش جا خورد باور نمي‌كرد فكر كرد شوخي مي‌كنم. بعد فكر كرد وكيلمان شوخي‌اش گرفته خلاصه بعد از چند لحظه كه از حالت كما در‌آمد گفت بايد با مامانم تماس بگيرم.
من هم مثل هر مرد بچه ماماني سريعا اين كار را انجام دادم و الان هم در حال نوشتن هستم.

خلاصه مديكال آمد حالا بايد آزمايش‌ها را انجام بدهيم و منتظر مرحله بعد تا دريافت ويزا. اميدوارم در آزمايش‌ها مشكلي پيش نيايد. دعا كنيد.

ناتمام ...
+ نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 و ساعت 9:6 |

اين پرونده با اينكه از نطر نوع پرونده با پرونده ما بسيار متفاوت مي‌باشد و در خصوص پرونده سرمايه‌داري مي‌باشد اما به علت اينكه در خصوص يكي از دوستان من مي‌باشد يك موضوع مهم مي‌شود.

 

اين پرونده يك پرونده سرمايه‌داري براي ايالت كبك مي‌باشد كه پس از حدود 6 يا 7 ماه به مرحله مصاحبه رسيد. روز پنجشنبه آخرين دور هم جمع شدن ما بود و به نوعي خداحافظي و امروز روز مصاحبه، البته از روز اول هم براي من مشخص بود كه در مصاحبه مشكلي پيش نخواهد آمد و با توجه به شناختي كه از دوست خودم دارم شك داشتم كه آخر هفته آفيسر تهران دعوت شود.

خلاصه امروز از صبح منتظر گرفتن خبري از وضعيت مصاحبه بودم تا عاقبت طاقت نياورده و به اين نتيجه رسيدم كه خودم sms (پيامك) بزنم و نتيجه را پيگيري كنم. جواب سوال خيلي كوتاه بود

Everything is ok, we were accepted.

خوب نفس راحتي كشيدم پس يك پرونده ديگر هم به نتيجه رسيد و عاقبت به خير شد. به شوخي براي دوستم نوشتم به وكيل محترم به گويي مديكال من هم بدهد به تو تا برايم بياوري. اما همه مي‌دانيم كه اين يك شوخي بيش نيست.

خوب پس بايد همچنان منتظر بود.

راستي امروز يك اتفاق ديگر هم پيش آمد و كي از دوستان كه مثل من خيلي وقت است منتظر مديكال است پس از ناميدي دل را به دريا زد و يك نامه دو هفته پيش براي سفارت كانادا در سوريه زد كه جواب يك جواب از پيش تعيين شده بود كه تا به حال براي خيلي از دوستان ارسال شده است به اين مضمون كه :

 

Your application is in a queue for review to determine whether additional documents are required, whether an interview is required or can be waived, or whether a selection decision can be made on the basis of the documentation submitted on file.

We appreciate your patience and will contact you as

your application reaches the next stage of processing

 

پس تنها راه حل مي‌ماند راه حل منطقي يعني انتظار، انتظار و انتظار.

 

ناتمام

+ نوشته شده توسط مهرداد در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 14:32 |
چه دنيا سوت و كوري شده است !!! اين مهاجرت

وقتي به چند روز گذشته بر مي‌گردم مي‌بينم. روز شمار مهاجرت براي من 60 نهايت 70 روز پس از In Process بود. اما بعد از 80 روز نگراني‌ها روز به روز افزايش پيدا ‌كرد. جالب‌تر اينكه اين نگراني زماني بيشتر شد كه خبر مديكال يكي از دوستان كه دقيقا هم رشته و هم زمان من بود به گوشم رسيد. آن وقت ديگر احساس كردم بايد يك مشكلي باشد و حتما بايد منتظر خبرهاي بدي باشم. اما دريغ از خبري..... آرام آرام صداهاي ناچيزي كه گه گاه از دوستان مي‌رسيد خبر از In Process شدن ساير دوستان هم ديگر نيامد و تنها روزهايي بود كه بر روزهاي قبل جمع مي‌شد. خبر از 140 روز Pending و ديگر هيچ.امروز شايد 95 روز باشد كه در اين وضعيت هستم و تماس‌هايم با وكيل نيز بي‌جواب مي‌ماند خود وكيل هم معضلي شده است بدتر از سفارت سوريه. دوستان كه به سفارت نامه مي‌دهند بعد از دو هفته منتظر جواب هستند اما من بعضي وقت‌ها منتظر پاسخ هم نيستم چون آقاي وكيل احساس مي‌كنند نامه من ارزش پاسخ هم ندارد!!! عجب روزگار غريبي است. امروز سه‌شنبه مثل تمام روزهاي ديگر صبح منتظر نامه‌اي هستم كه خبري از وضعيت پرونده بدهد و شب در انتظار تماسي كه خبر از رسيدن مديكال يا نامه مديكال باشد. ديگر اين انتظار آرام آرام دارد به يك عادت تبديل مي‌شود. انتظار انتظار و باز هم انتظار.

البته بعضي از دوستان مثال پرونده‌هاي 5 سال و 6 سال را مي‌زنند. كه به نظر من اصلا قابل مقايسه با شرايط ما كه طبق قانون جديد اقدام كرده‌ايم نيست من كه حتي در خريد يك اسباب بازي براي رايان دو دل هستم. من كه جرات شروع يك كار جديد و كوچك‌ترين سرمايه‌گذاري را ندارم من كه جرات برداشت از حساب را هم ندارم و من كه ‌هاي بسيار.

امروز صبح ياد شعري افتادم كه جان كلامش خيلي پر محتوا تر از انتظار من است اما احساسش خيلي به احساس من نزديك شعري از استاد اخوان ثالث كه مي‌گفت:

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا
 نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
 برو آنجا که تو را منتظرند
 قاصدک
در دل من همه کورند و کرند
 دست بردار ازین در وطن خویش غریب
 قاصد تجربه های همه تلخ
 با دلم می گوید
 که دروغی تو ، دروغ
 که فریبی تو. ، فریب
 قاصدک  هان ، ولی ... آخر ... ای وای
 راستی ایا رفتی با باد ؟
با توام ، ای! کجا رفتی ؟ ای
راستی ایا جایی خبری هست هنوز ؟
مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟
 در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟
 قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
 در دلم می گریند

ناتمام ....



+ نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 9:15 |
باسلام به هم دوستان

ديروز با يكي از دوستان صحبت مي‌كردم مي‌گفتند فالي به نيت من زده‌اند و حضرت حافظ فرمودند نهايتا تا 20 روز ديگر خبرهاي خوبي به بنده خواهد رسيد و خلاصه حضرت شخصا زحمت ارسال مديكال را به عهده گرفته‌اند.

امروز روز بسيار پر كاري داشتم و بايد چند كار را انجام مي‌دادم كه خدا را شكر تا همين لحظه كه در خدمت شما هستم داشتم تك تك موهاي خودم را مي‌‌كندم كه خدا رحم فرمودند و قبل از اينكه منجر به كچلي اين بنده حقير بشود كليه كارها طبق برنامه زمانبندي به پايان رسيد.

خلاصه نشسته بودم و طبق معمول داشتم هر يك دقيقه يكبار Applyabroad را چك مي‌كردم و سايت كانادا را (به قول امير عزيز سايت پانيذ مرض بودبود مزمن خود آزاري) پيگيري مي‌كردم كه يك دفعه فكر خلاقم به من بانگي زد كه اي يار چرا قافلي و چرا خودت شخصا از حضرت حافظ طلب كمك نمي‌كني .... در اين راستا و با بركت از حافظ اينترنتي تفالي بر حافظ عزيز زدم و واقعا عجب خدايي جوابي داد. البته با حذف چند بيت كه آن هم خوب در زمان آن عزيز داستان مديكال نبوده است و نمي‌توان بر حافظ خورده گرفت. و اما ابيات حضرت را بدون كم و كاست براي شما هم مي‌نويسم.


طایر دولت اگر باز گذاری بکند                             یار بازآید و با وصل قراری بکند

دیده را دستگه در و گهر گر چه نماند                   بخورد خونی و تدبیر نثاری بکند

دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من                     هاتف غیب ندا داد که آری بکند

کس نیارد بر او دم زند از قصه ما                         مگرش باد صبا گوش گذاری بکند

داده‌ام باز نظر را به تذروی پرواز                           بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی                  مردی از خویش برون آید و کاری بکند

کو کریمی که ز بزم طربش غمزده‌ای                    جرعه‌ای درکشد و دفع خماری بکند

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب                        بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند

حافظا گر نروی از در او هم روزی                          گذری بر سرت از گوشه کناری بکند

تعبیر:به آرزوی خود خواهی رسید فقط کمی همت و اراده می خواهد. صبر و استقامت را از یاد نبر. در انتظار دیدار دوستی به سر می بری. به زودی او را خواهی دید.

والا من اين قسمت را متوجه نشدم كه حضرت حافظ از من چه انتظار همتي دارند شايد انتظار ايشان اين باشد من بروم شانه آفيسر محترم را هم يك مشت و مال حساب بدهم كه البته اگر ايشان اجازه دخول بدهند والله كه ما آماده انجام وظيفه نيز هستيم.

البته به قول بابا طاهر عزيز

به مو گفتی صبوری کن صبوری              صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد


ناتمام ...

+ نوشته شده توسط مهرداد در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 15:51 |

همه

    لرزش دست و دلم

                       از آن بود.

که عشق

         پناهی گردد،

پروازی نه

           گریزگاهی گردد.

آی عشق آی عشق

چهره ی آبی ات پیدا نیست.

***

و خنکای مرهمی 

                  بر شعله زخمی 

نه شور شعله

بر سرمای درون

آی عشق آی عشق

چهره سرخ ات پیدا نیست.

***

غبار تیره تسکینی بر حضور وهن

و دنج رهایی

              بر گریز حضور،

سیاهی

       بر آرامش آبی

و سبزه برگچه

                   بر ارغوان

آی عشق آی عشق

رنگ آشنای چهره ات

پیدا نیست.

+ نوشته شده توسط مهرداد در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 14:37 |


Powered By
BLOGFA.COM